قسمت بیست و سوم
دار ودسته یوم مون و گونگ بوک به جون هم دیگه می افتن ولی پلیتیک گونگ بوک انقدر قویه که یوم مون نیمتونه ارتشش رو از چنگال اونا نجات بده و ارتشش از هم میپاشه .

همینطور که مبارزه میکنن یوم مون یادش میاد اون مواقعی که گونگ بوک رو نجات داده و این قسمت طوریه که سبکش مثل ته فیلمه گلادیاتور ه

اخر جنگ هم معلوم نیست خودش زنده است یا مرده.
گونگ بوک و یون و رییس دست پر برمیگردن .

خبر پیروزیشون رو هاجین به چائی میده و میگه واسه ما فیلم بازی نکن من میدونم تو از اون خوشت میاد.از هاجین ا صرار و از چائی ریانگ انکار.
اخرش هم چائی کم میاره

از اون طرف هم خبر مفقود شدن یوم مون رو برای ارباب یی میارن..
دستیار جونگ دال هم بهش میگه حالا که اوضاع خیطه بیا جیم بزنیم اونم میگه فعلا نه
و خبر گم شدن یوم مون رو به جانگ هوا میدن

جانگ هوا هم معلوم نیست فیلمشه یا احساس واقعی اش ادای ادم های افسرده رو در میاره و مثلا ناراحت میشه...

گونگ برمیگرده خونه ارباب سول ..ارباب سول هم که طبق معمول بد حاله....

خلاصه یه جشن کوچیک واسه خودشون میگیرن و ....گونگ میگه از عرضه ارتش تانگ نبود که دشمن شکست خوردبه خاطر بدی اب وهوا بود
این دوتا مرغ عاشق هم در حال گفتگو اند.یون کلی کلاس میذاره که من تو جنگ کلی ادم کشتم
و...

هاجین ازش میخنده یون میگه من همش فکر تو بودم تو چطور؟ هاجین هم که کلاس میذاره و میگه
من وقت نداشتم به تو فکر کنم.یون هم که زود عصبانی میشه
و بهش میگه تو خنگی و نوفهمی
وقتی یون قهر میکنه هاجین میاد میگیردش و میگه بابا الکی گفتم ....من همش تو فکر تو بودم دلم میخواست باتو بیام جنگ تا هواتو داشته باشم ..بعد هم ....

که رییس مثل فضول ها سر میرسه و ....هاجین بدبخت در میره

رییس میگه شرط میبندم شما دوتا به زودی ازدواج میکنین.یون هم که خیلی ناراحت شده میگه مرض داری حال ما رو میگیری؟

جونگ دال واسه خوش خدمتی رفته چند تا زن و دختر بدبخت بیچاره رو اورده و نشون ارباب یی میده

.ارباب یی هم میزنه تو ذوقش و میگه بچه تو ادم نمیشی

اینجاست که یوم مون مثل دسته گل میاد اردوگاه و به خاطر شکستش زندانیش میکنن.

در همین حین جانگهوا رو میبینه و....فقط همدیگر رو نگاه میکنن....


توی زندان هم یوم مون به شکستش فکر میکنه

ارباب یی برای نجات یوم مون نقشه میکشه به یی سادو میگه از شیلا درخواست کمک کن تا تو جنگ پیروز بشی...
نماینده ارباب یی میره پیش بانو جمی و ازش میخواد که به اردوگاه بره.اونم بعد از لمیدن و فکر کردن به دور و بریاش میگه میریم اونجا...

کنار دریا با سربازان دولتی درگیری ایجاد میشه ولی بانو جمی رو با قایق ردش میکنن اون ور...


گونگ سربازهایی رو میبیه که لباس افراد یی سادو رو پوشیدن تا به عنوان جاسوس وارد ارتش یوم مون بشن و از همین جا یه فکری قلمبه می افته تو سر گونگ بوک.

وقتی یادش میاد واسه چی جانگی تو ارودگاهه غیرتی میشه.

لباس سربازهای یی سادو رو میپوشه تا بره جاسوسی.یون اصرار میکنه که من میفهمم چه دردی داری...منم باهات میام
یه قایق ران ردشون میکنه اون ور و یه جواز بهشون میده تا بتونن وارد ارتش یی سادو بشن.

اونا هم با موفقیت وارد میشن.از اون طرف بانو جمی هم وارد اردوگاه میشه و میان استقبالش و تحویلش میگیرن

یی سادو از بانو جمی میخواد که به حاکم شیلا پیغام بده تا به کمک یی سادو بیاد و در عوضش هم قول حق تجارت نمک و یه سری چیزهای دیگه رو بهش میده.


..ارباب یی زندانی شدن یوم مون و تنیبه شدنشن رو به بانو جمی میگه و میگه لطفا به ما کمک کن و پیغام یی سادو رو به حاکم شیلا برسون چون تو توی دربار فک و فامیل زیاد داری و پارتیت کلفته ...بانو جمی هم بعد از شور و مشورت و وتو تصمیم میگیره این کار رو انجام بده...
داداش جانگهوا میاد پیشش و میگه بانو باهات کار داره...

وقتی جانگی میاد پیش بانو جمی و داداشش

بانو جمی میگه دست از این خل بازیات بردار و بیا با من برگردیم ...جانگی مخالفت میکنه اولش بانو جمی چاخانش میکنه و کوتاه میاد ولی وقتی جانگی میگه از این به بعد من دیگه طرفدار تو نیستم بانو جمی هم شوکه میشه

و میگه دیگه هر چی بین من و تو بود تموم شد..
یوم مون از زندان ازاد میشه و جونگ دال میگه که بانوجمی ازادیت رو خریده

و بانو جمی به خاطر نجات جون گونگ دعواش میکنه و بهش میگه من دوباره نجاتت دادم برای چی گذاشتی در بره ، مگه دیونه ای همه مشکلات ما به خاطر گونگه این دفعه هر جاگیرش اوردی فورا پخ پخ.....

شب گونگ ویون که لباس ارتش یی سادو تنشونه میان بین سربازها
حتی از کنار یوم مون هم رد میشن

و یه دفعه این وسط جانگ هوا که انگار موهاش رو اتیش زدن ظاهر میشه و گونگ بوگ هم که احساساتی...


گیر میده که من میخوام برم دنبالش
یون نمیذاره و سربازها بهشون شک میکنن و اونا هم به سربازها حمله میکنن....موفق به فرار میشن

فرمانده تانگ به این سه تا مقام جانشین فرمانده ارتش وونینگ جون رو میده.. اون سه تا هم خوشحال و شنگول میرن قصر

و اونجا بهشون جایزه!!!!!!!! میدن...

بانو جمی که برمیرگرده یانگزو گونگ بوک و یون میان خونه ا ش و میگن از این به بعد پاتو یه قدم بذاری اون ور تر باید به ما خبر بدی

گونگ میگه من میدونم داری چیکار ها میکنی ولی به دولت نمیگم چون ابروی شیلا میره...

از اون طرف تو اردوگاه ارتش یی ساد و به اسب احتیاج داره و ارباب یی باید بره سفر تا تهیه کنه که جانگی هم میگه منم باهاتون میام
یوم مون ناراحت میشه و غیرتی و میگه نباید به این سفر بری

اونم میگه خودت گفتی راه خوشبختیم رو خودم انتخاب کنم به خودم مربوطه(بیچاره یوم مون یه روز خوش از دوران نامزدیش ندید)
موقع رفتن هم میاد نگاهش میکنه
گونگ هم که حالا دیگه فرمانده هست و کلی لی لی به لالاش میذارن اره می افته این جا و اونجا تا به ارتش سر کشی کنه

و میبینه فرمانده یکی از دسته ها انقدر مش....خورده که بیهوش افتاده ...

طرف رو به بدبختی بیدارش میکنن اونم میگه خودم رو بکش ولی به افرادم کاری نداشته باش

گونگ هم که عادت کرده همه رو ببخشه اینو هم میبخشه
از اون طرف توی راه به گروه تجاری ارباب یی گیر میدن

و سربازها وقتی میبیینن که روی بدن اسب ها داغ ارتش یی سادو هست (ببینین اینا چقدرخنگ بودن که با همین اسب ها رفتن تجارت)


میگرنشون.جونگ دال فرار میکنه

و میاد به یوم مون خبر میده

.یوم مون هم یه دسته رو برمیداره تا بره اونا رو نجات بده
یکی از همون دسته نظامی ها توی راه گونگ رو میبیینه و میگه ما یه دسته رو گرفتیم که واسه ارتش یی سادو کار میکردن .اونم شصتش خبردار میشه که اینا گروه تجارت ارباب یی بودن

و میره سروگوش اب بده....
