نیون چانگ این خبر رو برای بانو جمی میاره و میگه : مادر جان مادر جمی گونگ وک اومد(به لهجه شنبه بخونید) در ان لحظه بانو جمی خونش به جوش میاد و وقتی میفهمه لرد این اجازروداده میخاد بره با دستای خودش خفش کنه اما نمیتونه

یومون هم همین خبرو میاد به ارباب ئی میده و ارباب میگه : خاک وچوک چه جسارتا ما باید با بانو جمی صحبت کنیم

مراقب جانگ هوا میاد و میگه یه گروه جدید وارد موجینجو شده که سرپرست این گروه اسمش جانگ بوگو هست و جانگی هم که اسم عشقشو میشنوه منقلب میشه

لرد میاد و با جانگی صحبت میکنه و قضیه رو با جانگی میگه که اونم میگه من اونو میشناسم و کل اشنایی اون با گونگ بوک رو از اول که برده بوده تا اخ با لرد میگه و باعث میشه که لرد بیشتر از گونگ بوک خوشش بیاد

جانگی به ساحل میره و از دور به عشقش نظاره میکنه

گونک و بروبچش دارن میرن چانکهی که تو راه یون مگه ما خیلی وقته نیومدیم اینجا و دلم تنگ سده رییس موچانگ هم با گونگ دردو دل میکنه

همه وارد چانگهی میشن و چیریانگ که زودتر وارد شده با حکم ران اونجا میاد پیش گونگ و حکم ران میگه چون لرد به ما گفته ما شمارو حمایت میکنیم و گونگ هم میگه ما میخوایم تو کارخانه کشتی سازی کشتی بسازیم

این دو افریته هم جلسه گرفتن و جمی میگه من پوست از سر این لرد میکنم و ارباب ئی هم میگه من همه رو جز دزدان دریایی با هم متحد کردم و قبل اینکه تو این کارو کنی من گونگ بوکو از سقف اویزون میکنم

یون و گونگ با هم به یاد بچگشون میرن تو ساحلو قدم میزننو دنبال قبر بابای گونگ میگردنو پیداش میکنن البته با شکو تردید و بعد هم سر قبر باباش مراسم انجام میده گونگ بوک


اینجا هم گونگ بوک داره به افرادش اموزش تیر اندازی میده

اینجا هم یه جلسه دارن و میخوان به دزدان حمله کنند که میگن ما باید اول به دزدان جزیره دانگ سا حمله کنیم و به یون میگه بپر برو بروبچ رو اماده کن

جونگ دال هم میره به یکی از فرماندها سر بزنه که میبینه مست کردو بهش میگه تو خجالت نمیکشی تو حیا نمیکنی بعد میفهمه به یه سه تا دختر هم توو اتاف ... میگه ای خاک بر سرت من تو عمرم تا حالا موقع کار از این کثافت کاریب ها نکردم و جو ارباب ئی میگیرتش و میگیره این رئیسرو میزنه و میگه تو باید همیشه اماده باشی بعد به اون نوچش میگه من از الان الگوی خودم رو یومون قرار دادم (بیچاره یومون) و تیکه جالب اینجاست که ابروهاشو مثل ارباب ئی میکنه


گونگ بوکو و موچانگ و یون دارم با هم گپ میزنن که هاجین میاد میگه سانگ پیل زخمی برگشته ازش گونگ میپرسه کجا بودی و اون هم میگه ( با لهجه الن دلون بخونین) پدر من به خاطر تو رفتم تا جاسوسیه اون ها رو کنم وبعد گونگ ازش میپرسه چرا این کارو کردی میگه به خاطر اینکه شما منو اون موقع بخشیدید

و بعد برو بچ گونگ شروع میکنن به حمله کردن که میگیرن بابهای افراد جزیره دانگ سا رو میارن جلو چششون و یون در این موقع می فرماید: من میخوام خودم همه اینا رو بکشم چون اونها ناموس من هاجینو زدن دستشو زخمی کردن (اوه اوه یا بیژن پیغمبر یون غیرتی شد) اما گونگ نمزاره و میگه اینا فقط به حرف سرپرستاشون گوش میکردند ما میتونیم اینارو بیاریم تو شرکت خودمون و این کارهم میکنه



و جانگ دال هم این خبر مسرت بخشو به ارباب ئی میده و سرپرست جانگ میگه : من باید تو دهنه این گونگ بزنم (جمله امام خمینی)

و در اینجا هم یومون داره به سربازاش اموزش میده که سرپرست جانگ دو نفر که داشتن فرار میکردنو میاره و یومون هم برای اینکه بگه ما هم هستیم و یه خودی نشون ده میگیره این دو نفرو رو دیدیم دادادم دودوم میکنه (میکشه)


افراد بانو جمی میرن که ببینن چه کسی داره با شرکتشون میجنگه که که محافظ جانگ هوا نمیزاره و اونارو شکست میده و سپس اونا میرن پیشه نیون چانگ که نیون میگه خودم میرم که بفههمم کی پشته این ماجراست

مک یونگ داره با بانو جمی صحبت میکنه و میگه ما داریم از شرکت رقیب شکست میخوریم که وتی میره نیون چانگ میاد و ه جمی میگه من فهمیدم که جانگ هوا زئیس اون شرکت هست و بانو هم تا اینو میفهمه میگرخه


مک یونگ اونجا والگوش وایساده بود و میره این خبرو به پسرش میده و پسرشم میره که بره به گونگ بده

روز بعد جانگ هوا میره به مقر بانو جمی

جانگي ميره پيشه بانو جمي و بانو ميگه من تو رو بزرگ کردم اين رسمشه بشکنه دستم که نمک نداره بعدجانگي ميگه من ميخوام با شما رقابت کنم و هر فوتوفني که از شما ياد گرفتم به کار ميبرم و پا ميشه ميره که بانو جمي با خودش ميگه خودم کردم که لعنت بر خودم باد

ميريم به يانگزو ارباب سول چشم انتظاره که يه نامه از گروهش براش بياد و بعد ميبينه که خرزو خان(ارباب جو) واردميشه و به سول پيانگ ميگه از بست چشم انتظار ماندي گوشت تنت اب شده بيا اينم نامه از چي ريانگ ارباب سول هم که ميفهمه اوضاع در ارامشه يه نفس راحت ميکشه

يومون ميره به مقر گونگ تا جاسوسي کنه وقتي دارهجاسوسي ميکنه يون ميبينشو ميگه تو کي هستي اما يومون از دست اون فرار ميکنه

يون عصباني ميره به گونگ ميگه قضيرو و بعد موچانگ ميگه اونا ممکنه به ما حمله کنن و گونگ هم ميگه سربازاي مرزي رو زياد کنيد

روز بعد چيريانگ مياد پيش گونگ و گونگ ميگه تو ايد برگرد ميگه من تازه اومدم کجا برم بهتر از اينجا بعدش ميگه من ميخواميه خواگاه اينجا بزنم و لرد مياد ميگه تو کجا وديو من نميدونستم تو امونا دنبالت بودم اينجا پيدات کردم (به گونگ ميگه) و بعد ميگه بيا برمدم ساحل کارت دارم

ميرن تو ساحل و با هم حرف مزنن و لرد ميگه من ميخوام تو بياي تو شهر سلطنتي و ادماي فاسد رو از بين ببري بعد از اينکه کارت تموم شد جامعه بشري به ادمي مثل تو نيازمند است

و اينجا هم جلسه اي بپا کرده گونگ که چيريانگ توش ميگه من تازه دوهزارم افتاد چرا تو اينجارو براي مرکز تجاري بودن قرار داددي چون انجا از نظر جغرافيايي بهتر از يانگزو هست
بعد اين سه نفر ميرن بيرون که بگپن که موچانگ ميگه تاجرا قرار ماليت سلطنتي رو ببرن اما چون دريا دزد داره قراره پياده برن که گونگ دوباره دوگولش اينجا کار ميکنه

و اين پدر رو پسرم در حال صحبت کردنن که سون جونک ميگه من ميخوام از گروه بانو جمي بيام بيرون و برم به گروه جانگ هوا که پدر بدش نمياد اينا ميرن پيش جانگي که اين خبرو بهش بگن اما جانگي ميگه اين کارو نکنين اين رسم لوتي گري نيست بعد اين بانو جمي فکر ميکنه من شمارو خريدم کارتونو بکنين تا موقعي که دستور سرو بشه بعد سون جونگ ميگه م نبه گونگ ميگم که شما رئيس اين شرکت هستين و جانگي هم براي اين که ناز کنه ميگه حالا فعلا نگو به موقش خودم ميگم

گونگي با موچانگ ميره پيش فرماندار موجينجو که بگه ما ميتونيم کشتي هاي مالياتيو اسکورت کنيم که بتونن از دريا زودتر برن اما اين چانکيوم هنم که ديگه کفرش در اومده از بس گونگ بوک تو کارش دخالت ميکنه داد ميزنه و ميگه نه نميشه دست از سرم ر دارين و موچانگ در اين لحظه ميگه بيچاره موجينجو ببين موجينجو چيه که اين بي غقل فرماندارشه

گونگ خودش يه جلسه ميزاره و سرپرستارو جمع ميکنه وميگه ما کمکتون ميکنيم تا کشتي هاتونو از دريا عبور بدين اون ها هم ميگن اونجا پر دزد ما نميتونيم اين کارو کنيم و ميترسن اما گونگ ميگه ما بهترین مامورانمونو میدیم اما بازم سرپرستا راضی نمیشن

بعدش نیون چانگ میره جریانو به بانو جمی میگه که بانو جمی میگه خدایا یا منو بکش یا این گونگ بوکو
دوباره گونگ به این سرپرستا میگه ما دزدای یه جزیررو گرفتیمو از این حرف ها اما بازم هیچ کدوم قبول نمیکنن که در ان موقع یون اعصابش خورد میشود و میگه اگه سرپرست نبودید بهتون میگفتم
سرپرست شرکت جانگی میره پیشش و میگه قضیه از این قراره و جانگی هم که از خدا خواسته بوده قبول میکنه و میگه برو بهشون بگو.نیون چانگ هم میاد و به جمی میگه هیچ شرکتی قبول نکرده جز شرکت جانگی جونت تو دلش میگه (خاک بر سرت با این بچه بزرگ کردنت)


بانو جمی میره به یومون میگه به شرکتی که قراره از دریا عبور کنه خفن حمله کنید بعد بهش میگه که این شرکت برا جانگی هست و یومون هم میگه اااااااااااااااااااااااااااااااااا و دست به دهن میمونه
گونگی میره به محل جانگی که لیست کالاها رو بگیره و میگه من میخوام با رئیس شرکتتون صحبت کنم اما سرپرست میگه فعلا نمیشه
جانگی در این لحظه داره با تموم وجودش به گونگ نگاه میکنه و از ته اعماق قلبش یه آه میکشه
یومون هم اومده ببینه که بانو جمی بهش راست گفته یا نه که میفهمه بله درسته